کافه شکلات

یک فنجان خاطره…

بعد از ۴ ماه…

فروردین۱۴

سلام. سال نو مبارک. صدسال به این سالها. هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز!

چه خبرا؟این ۴ ماه که نبودم حالی از ما پرسیدید؟ نگفتید مرده ایم زنده ایم چه میکنیم؟

شما چه کار کردید؟ تو این ۴ ماه روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتید؟ عید خوش گذشت؟ زود گذشت یا دیر؟

*** *** ***

اگر از حال ما میپرسید باید بگیم ملالی نیست جز دوری شما! یه زمانی آدم حس نوشتن داره و یه زمانی هم نه. البته تو این مدت نتونستم نوشتن رو کنار بزارم و جای دیگه ای نوشتم.

یادش به خیر دورانی که بابا اول هر سال یه سررسید بهمون میداد و میگفت خاطره هاتون رو توش بنویسید. نمیدونم چرا حس میکردم باید هر روز یه چیزی بنویسیم و وقتی چند روز حس نوشتن نداشتم یا اتفاق خاصی نمیفتاد که ارزش نوشتن داشته باشه، صفحات سررسید خالی میموند و عذاب وجدان میگرفتم. اینجوری میشد که نوشتن رو میزاشتم کنار. مامان همیشه تاکید میکرد که خاطره هاتون رو بنویسید وگرنه مثل ما پشیمون میشید. مامان همیشه میگفت و الان هم میگه کاش من خاطره هامو نوشته بودم، حتی خاطره های بچه داریمو.

یادمه از بس صفحات سررسید با جملات تکراری پر میشد، انگیزه نوشتنم کم میشد.

“از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم. مدرسه رفتم. خانم معلم این کارو کردم. فلانی این حرفو زد. به خانه آمدم.تلویزیون دیدم. شام خوردم. خوابیدم.”

یادمه گاهی وقتا از نگرانی اینکه کسی ممکنه سررسید رو باز کنه و بخونه، بعضی حرفا رو نمینوشتم. همیشه دوست داشتم دفترچه قفل دار یا صندوقی که قفل داشته باشه داشته باشم تا بتونم یه چیزای یواشکی برای خودم داشته باشم.

چند سال که گذشت به این نتیجه رسید که خوب شد خاطره های روزانه رو ننوشتم وگرنه از اون موقع تا الان چند تا سررسید به انبوه کتابها و دفترچه هام اضافه میشد؟

اگه یه زمانی مثل دوران کودکی و نوجوانی هوس کردید خاطره بنویسید ولی به خاطر اینکه کسی ممکنه دفترچتون رو پیدا کنه بخونه یا اینکه بعد چند سال حجم تقویم هایی که توش نوشتید زیاد بشه، نمینویسید، پیشنهاد میکنم برید به ۳۱ شب و خاطره هاتون رو آنلاین بنویسید.

*** *** ***

قراره که امسال سال متفاوتی باشه. شاید به خاطر این تغییرات جدید نتونم زود به زود آپدیت کنم و یا نوع نوشته هام عوض بشه. شاید هم بهتر باشه که پیشنهادات جدیدی از بیننده های کافه داشته باشم تا شاید راحت تر بتونم برای روند نوشته هام تصمیم بگیرم.

پس منتظر پیشنهادات شما هستیم. سال خوبی داشته باشید…

در دسته : روز نوشت | ۳ نظر »

دراز و نشست

آذر۱۵

سال اول دانشگاه بودیم و تربیت بدنی۱ داشتیم. روز امتحان قرار بود یکی از موارد آزمون، درازنشست باشه. یادمه که روبروی دیوار نشسته بودیم و در وضعیت مناسب با این ورزش قرار گرفته بودیم و قرار بود با توپ بسکتبال به دیوار ضربه بزنیم و بعد دراز بشیم. مربی کرنومتر رو فشار داد و گفت شروع. من اولین ضربه رو به دیوار زدم و توپ در برگشت خورد به صورتم و من پهن زمین شدم! نتیجه این شد که دیگه حرکتی نکردم و منتظر دور دوم شدم که با گروه دیگه ای شروع کنم!

http://img.tebyan.net/big/1388/11/7510164144217671143521318830231122535970.jpg

از زمانی که دراز نشست رو در مدرسه بهمون یاد دادن تا آخرین باری که در دانشگاه انجامش دادم، هر بار مدل انجام دادنش عوض میشد. اوایل وقتی دراز میکشیدیم، پشت سر دست رو در هم چفت میکردیم و وقتی بلند میشدیم باید با آرنج به زانو ضربه میزدیم. بعد ها گفتن این وضعیت دستهای پشت سر، از نظر طب ورزش صحیح نیست و باید دستها پشت گوش برده شود و بعد تا نزدیک زانو بالا بیائیم. چند سال بعد تر گفتن که یه مقدار به زانو متمایل بشیم کافیه و بیشتر از این به مهره های کمر فشار میاد.

*** *** ***      *** *** ***

هم از ورزش صبحگاهی سر صف متنفر بودم و هم از زنگ ورزش. از اینکه مجبور باشم با مانتو و مقنعه و زیر آفتاب ورزش کنم و بدنم عرق کنه، متنفربودم. دوران دبیرستان وقتی بسکتبال بازی میکردیم من داور میشدم و میرفتم تو سایه و بازی رو نظاره میکردم! اینجوری کمتر عرق میکردم و آفتاب هم به صورتم نمیخورد!

یکی دیگه از عوامل تنفر من از ورزش مدرسه، این بود که باید شلوار ورزشی میپوشیدیم. دوران ابتدایی، معلم ورزش گفته بود که تونیک سفید و شلوار ورزشی آبی بپوشید. از اونجایی که مامان من دم به دقیقه مدرسه نبود، نمیدونست که ماجرای تونیک چیه. از چند تا مغازه پرسیدیم ولی نداشتن. مامانم خودش یه تونیک برام دوخت و شلوار آبی رو هم از مغازه خریدیم. اولین روزی که کلاس برگزار شد و بچه ها تونیک هاشونو پوشیده بودن، دیدم که اکثر بچه ها تونیکشون مثل همه. بعدها متوجه شدم که مادرهاشون از معلم ورزش پرسیده بودن و رفته بودن از یه مغازه خاص تونیک سفید خریده بودم و من که از همه جا بی خبر بودم، لباسم با بقیه بچه ها متفاوت بود.

اگه زمستون بود و لباس ورزشی هم خیلی گشاد نبود، میشد زیر مانتو پوشید و تو مدرسه هم فقط مانتو و شلوار رو بیرون آورد. اما وقتی هوا گرم بود و شلوار ورزشی گشاد بود ( البته اون موقع شلوار مدرسه هم گشاد بود و شلوار ورزشی زیرش جا میشد!) باید تو مدرسه عوض میکردیم. فکر کن پشت نیمکتهای مدرسه، شلوار مدرسه رو میکشیدیم پائین و شلوار ورزشی رو از کیف مدرسه درمیاوردیم و میپوشیدیم. این زمانها به دید زدن اختصاص داشت. دخترها همدیگرو دید میزدن و در گوش هم پچ پچ میکردن!

به خاطر همین سختی بود که گاهی اوقات تنبلی میکردیم و شلوارمون رو عوض نمیکردیم. دوران ابتدایی معلم ورزشمون سرگروه انتخاب میکرد و اون سرگروه باید لباس ورزشی زیر دستهاشو چک میکرد که اگه نیاوردن، منفی بگیرن. یادمه دوران راهنمایی، یکی از بچه ها به معلم ورزش گفت که شلوار ورزشیم زیر شلوار مدرسه است و درنمیارم. معلم هم خیلی جدی گفت من هم خیلی چیزا زیر شلوارم و یا تو کیفم دارم!

فکر کنم دوم راهنمایی بودم که کاور ورزشی مد شد. مثلا بچه های سال دوم یه رنگ کاور و سال سوم یه رنگ دیگه. و یا داخل خود کلاس گروههای مختلف رنگ کاورهاشون متفاوت میبود. خوشبختانه برای خریدن کاور مشکل کمتری نسبت به تونیک داشتم. یادم نیست که ماجرا چطوری پیش رفت ولی همین قدر میدونم که تونستم یه کاور قرمز بگیرم. کاور رو روی مانتو میپوشیدیم و شلوار و کفش ورزشی هم که دیگه جزء همیشگی بار و بندیل روز ورزشمون بود.

*** *** ***

بارفیکس جزء یکی از دغدغهای اصلی من در دوران مدرسه بود. بارفیکس زدن دخترها با پسرها متفاوت بود. ما باید خودمونو میکشیدیم به بالای میله و در حالی که صورتمون بالای میله قرار گرفته و حتی چانه هم به میله تکیه داده نشده، در همون وضعیت آویزون و معلق باقی میموندیم. دستهامون هم باید به نحوی میله رو میگرفت که انگشتان به سمت خارج متمایل بود. اگه دست رو به سمت داخل میگرفتیم زمان معلق بودنمون نصف میشد. با کمک دو تا از بچه ها پای فرد رو میگرفتن و به سمت بارفیکس بلندش میکردن، معلم هم کرونومتر میگرفت و زمان نهایی رو یاداشت میکرد.

http://www.tan-ara.com/images-p/%D9%85%DB%8C%D9%84%20%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%B3%20%D8%AA%DA%A9%20%D9%84%D9%88%D9%84.jpg

من یک بار دو ثانیه آویزون شدم و زمان هم نصف شد و در نتیجه به مدت ۱ ثانیه رکورد شخصیمو ثبت کردم! بعضی از بچه ها چند دقیقه بدون اینکه ذره ای اذیت بشن، آویزون میموندن. همیشه به این بچه ها غبطه میخوردم و تو دلم میگفتم راز و رمز این موفقیت چیه. چرا من نمیتونم؟

تو خونه هم میله بارفیکس داشتیم و من هرچی تو خونه تلاش میکردم تا بتونم حتی شده ۱۰ ثانیه هم اون بالا بمونم، باز هم نمیشد. تو امتحانات ثلث هم از بارفیکس نمره نمیاوردم :(

زمان انتخاب رشته دانشگاه هم با وجودیکه دوست داشتم رشته تربیت بدنی رو انتخاب کنم تا لاقل چیزی یاد بگیرم که برای خودم مفید باشه، اما وقتی متوجه شدم که بعد قبولی هم امتحان عملی میگیرن، از ترس بارفیکس، این رشته رو جزء انتخابهای پائین تر زدم. فکر نمیکردم که حتی اگه در امتحان عملی مردود بشم باز هم شانس قبولی در رشته های انتخابی بعدی رو دارم.

*** *** ***

زنگ ورزش بیشتر از اینکه بخواد ساعتی برای تربیت بدن باشه، وقتی بود برای بازیگوشی و استراحت بچه ها. حتی از نرمشهای معلم ورزش هم سعی میکردیم در بریم و حرکاتی که اون بنده خدا میگفت رو سر سری انجام میدادیم. غافل از اینکه هر حرکت نادرست، چه صدماتی به بدنمون وارد میکرد. کسی نبود که به ما بچه های شیطون بازیگوش بفهمونه که هر حرکت درست چه تاثیر مثبتی به بدنمون داره و درست انجام ندادنش چه لطماتی وارد میکنه. یکی نبود که بگه ورزشهای خرکی در صبحگاه، پروانه زدنهایی که با کیف کولی همراه بود، چقدر برای بدنمون گرون تموم شده.

در دسته : خاطرات | ۸ نظر »

کات کبود

آذر۱۱

کات کبود ( سولفات مس دو ) یا زاج آبی کبود یا زاج آبی دارای فرمول CuSO4,5H2O می باشد که از واکنش سولفوریک اسید با مس اکسید طی عمل تبلور تهیه می‌شود. مس سولفات آبی رنگ است و در اثر آزمون شعله، رنگ شعله را به رنگ سبز در می اورد.

http://0.tqn.com/d/chemistry/1/7/e/P/coppersulfate.jpg

*** *** ***
فکر کنم دبیرستانی بودیم که معلم شیمی گفته بود این آزمایش رو در خونه انجام بدید و وقتی بلور تشکیل شد، به مدرسه بیارید. اگه اشتباه نکنم باید بلورهای ریز کات کبود رو در آب، حل میکردیم در حدی که مایع اشباع بشه. قرار بود بعد از اینکه مایع اشباع شد، قطعه ای از بلور رو به نخ ببندیم و در مایع آویزون کنیم. ( اینکه وقتی آویزون کردیم باید این بلور در داخل مایع قرار بگیره یا کمی فاصله داشته باشه هم مورد بحث افراد خانواده بود).
در مدرسه گفته شده بود به خاطر اینکه این مایع اشباع شده، بلور آویزون شده دیگه توی مایع حل نمیشه و دور این بلور کوچک ، بلورهای حل شده تجمع میکنند و بلور درشتی تشکیل میشه! و قرار بود که این بلور خیلی خوشگیل موشگیل از آب دربیاد!
مشکل اینجا بود که ما هرچی مایع رو غلیظ میکردیم، باز هم بلور آویزون در مایع حل میشد! هر بار این آزمایش رو تکرار میکردیم باز هم نتیجه مناسبی نمیگرفتیم. تا آخر به این نتیجه رسیدیم که یا معلم فوتش آشپزیشو به ما نگفته یا اینکه این آزمایش سر کاریه! این آزمایش برای برادرهای من هم که چند سال بزرگتر بودن هم تکرار شده بود و نتیجه مناسبی گرفته نشده بود!
یادمه که بالاخره اطراف نخ کمی بلور ریز آبی جمع شده بود که ارزش بردن به مدرسه نداشت :)
هنوز هم دلم میخواد که این آزمایش رو تکرار کنم تا بلکه موفق بشم و این خاطره با خوبی و خوشی از ذهن درگیر شده من خارج بشه!
*** *** ***
در این وبلاگ میتونید نحوه دقیق این آزمایش را مطالعه کنید.
در دسته : خاطرات | ۶ نظر »

سیر تکاملی مقنعه!

آذر۴

تکیه کلام معلم سال اول دبستانم به دخترها این بود که: چونه نزن

وقتی خانم کرمی میگفت چونه نزن من فکر میکردم منظورش اینه که چونه مقنعه رو بالا و جلوی دهانت نیار. بعدها که بزرگ شدم فهمیدم غیر از چونه ی مقنعه، یک معنی دیگه ای هم برای چونه هست. و باز هم نمیدونم که منظور خانم کرمی از چونه نزدن، کدوم چونه بوده!

*** *** ***

دوران ابتدایی، مقنعه سفید سر میکردم. خوشحال بودم از اینکه در شیفت مقابل که دانش آموزانش باید مقنعه طوسی سر کنند، درس نمیخونم.

یادمه قبل از اینکه برم مدرسه، وقتی به مدرسه مامان میرفتم، دانش آموزاش مقنعه مشکی بزرگی سر میکردن که صورت کوچولوی دخترها، توش گم میشد.

مقنعه دوران ابتداییم، سفید چانه دار بود. اکثر بچه ها چونه ی مقنعه رو یه جوری تا میکردن که مشخص نشه. یادمه معمولا بچه های تنبل و شلخته کلاس، چونه ی مقنعه رو بالا میاوردن و گاهی هم روی دهانشون قرار میدادن. علاوه بر این شاگرد تنبلهامون، در طول زمان کلاس، مقنعشون رو مرتب نمیکردن و به خاطر گشادی مقنعه، چونه جابه جا می شد و گاهی در اطراف گوش قرار میگرفت! در واقع یکی از علامتهای بچه های خنگ کلاس، نحوه قرار گیری مقنعه روی سرشون بود.

زمانی که خواستم برم راهنمایی، به مامان گفتم من از این مقنعه ابری ها میخوام. در قسمت بالایی این مقنعه ها، یک ابر دوخته شده بود و معمولا خطهای موازی چرخ خیاطی روش خود نمایی میکرد. در قسمت جلویی این مقنعه ها جایی که جلوی سینه قرار میگیره، بر خلاف مقنعه های چونه دار که صاف وایمیستادن، شل و هلال مانند بود.

یادمه هرجا گشتیم نتونستیم از این مقنعه گیر بیاریم تا اینکه یه بار که رفته بودیم، کوچه برلن، یکی پیدا کردم و خریدیم. یه بار که معلم بهداشت مدرسه اومده بود و قد و وزن بچه هارو میگرفت، ازم پرسید مقنعتو از کجا خریدی!

سال دوم راهنمایی که مجبور شدم شیفتمو عوض کنم، رنگ مقنعه هم شد سرمه ای و من سرمه ای چانه دار خریدم و سال سوم هم سورمه ای یا مشکی غیر چانه دار که عناوینی مثل مقنعه سه گوش یا پفکی یا آخوری داشت، سر میکردم. اون سال یکی از بچه ها در مورد اینکه بالای مقنعم تیز وایمیسته و قشنگ نیست، به من گفت. من هم خیلی تلاش میکردم که بتونم این مقنعه هارو درست سر کنم ولی خیلی برام سخت بود. توضیح اینکه چطوری سر میکردم خیلی سخته ولی یکی دو سالی طول کشید تا یه قلق برای سر کردنشون کشف کردم. ( حتی تا چند سال به این مقنعه ها که کش نداشتند، کش میدوختم که وقتی بعضی همکلاسیها متوجه میشدن، خندشون میگرفت!) همیشه هم این همکلاسی رو که در مورد ضایع واستادن مقنعم بهم گفت دعا میکنم. میگفت باید بالای مقنعه هلال وایسته نه اینکه تیز باشه!

وقتی رفتیم دبیرستان، از همون روز اول مهر، ناظم پشت میکروفون جیغ و داد میکرد که باید مقنعه چونه دار بزنید. با وجودیکه موهام معلوم نبود ولی باز هم خیلی میترسیدم که ناظم گیر بده. هرچی فکر میکردم نمیتونستم زیر بار مقنعه چونه دار برم. معمولا حدود ۲ الی ۳ هفته در اول سال تحصیلی، گیر بازار بود تا اینکه بالاخره این مدت تموم میشد و ما نفس آسوده ای میکشیدیم. یکی از دوستام رفته بود پیش خیاط و سفارش مقنعه ای داده بود که از بالا مشابه غیرچونه دار ها بود و از پائین چونه دار و قسمت جلویی مقنعه هم صاف وایمیستاد.

دانشگاه که رفتم، از مقنعه نخی کناره گیری کردم و مقنعه کرپ سر کردم. مقنعه کرپ مشکی. بعد دانشگاه هم وقتی مامان بازنشسته شد و از مقنعه های رنگیش استفاده زیادی نمیکرد، به مقنعه های مامان دستبرد زدم و از رنگهای مختلفش برای ست کردن با مانتوهام استفاده کردم.چون مقنعه کرپ روی سر خیلی بهتر قرار میگیره.

این بود ماجرای سیر تکاملی مقنعه بر سر من! :D

در دسته : خاطرات | ۵ نظر »

صدای کودکی من

آبان۲۷

بهانه نوشتن این مطلب، گشت و گذار در سایت صدای کودکی من و شنیدن آهنگ سریال خط قرمز بود. یکسری خاطرات پراکنده با شنیدن بعضی از آهنگها به ذهنم اومد که به نظرم برای تجدید خاطرات در کافه مناسب بود. پذیرای خاطرات شما در نظرات هستیم.

*** *** ***

خط قرمز:

به امید یه هوای تازه تر
گفتیم از رفتن و خوندیم از سفر
می خواستیم مثل پرنده ها باشیم
آسمونو حس کنیم رها باشیم

با عجله از پله های طبقه بالا میامدم پائین تا فقط تیتراژشو گوش بدم. کنکور داشتم و تلویزیون نگاه نمیکردم. به مامان میگفتم برا اینکه من هم بتونم سریال ببینم، شام رو همون موقع بده و غذا رو بجای آشپزخونه، تو اتاق بخوریم. اون موقع خط قرمز و دردسر والدین پخش می شد. خط قرمز رو که درست حسابی ندیدم و فقط عاشق تیتراژش بودم. تا خودمو میرسوندم پائین، برادرها اذیتم میکردن و میزدن یه کانال دیگه!

*** *** ***

از سرزمین شمالی:

هر وقت آهنگ این سریال پخش میشه، یکی از خاطراتی که یادم میاد نبودن مادرم برای امتحان ثلثه. اگه اشتباه نکنم، پخش این سریال مصادف شد با فوت شوهر خالم و رفتن مامانم به شهرستان و امتحان ثلث من. امتحان فارسی داشتم و بدون مامان نمیدونستم باید چکار کنم.

*** *** ***

تقویم تاریخ:

فکر کنم خیلیها هستند که از این برنامه متنفر هستند. پخش صبحگاهی این برنامه همزمان بود با وقتیکه برای صبحانه بلند میشدم تا برم مدرسه. درست وقتیکه پای میز مینشستم، این برنامه از رادیو پخش می شد. با چشمان خمار به سفره چشم میدوختم و از خودم میپرسیدم: کی مدرسه تموم میشه؟ کی میشه این برنامه دیگه پخش نشه؟

*** *** ***

صدای مودم:

دیگه صدای مودم هم شده واسه ما خاطره! اون موقع معتاد اینترنت شده بودم. دوران دانشگاه رو میگم. روزهای تعطیل با وجودیکه برام خیلی سخت بود، ولی به خاطر اعتیادم، میرفتم روزنامه فروشی و کارت اینترنت میخریدم. وقتی میرسیدم خونه، سوزن رو برمیداشتم و پوشش رمز رو خراش میدادم و رمز رو وارد اکانت میکردم و انگار مواد به بدنم رسیده باشه، آروم میگرفتم!

*** *** ***

درخانه:

عاشق تیتراژش بودم. به نظرم بین تیتراژ بقیه برنامه ها خیلی بامزه بود. چهره “بادکوبه” رو خیلی خوب یادمه. اون قسمت هم که بچه ها با هم صابون ساختن و بادکوبه یه کمی ازش خورد رو هم به وضوح یادم مونده. آخی…

*** *** ***

قصه های جزیره:

اوج مظلومیت من در دوران نوجوانی. بهترین تعریفی که میتونم از اون دوران داشته باشم همینه.  با یاداوری این سریال یاد زحمتهای خودم برای دیدن این سریال میفتم. یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم که طبقه دوم گذاشته بودیم و من هر وقت برای دیدن برنامه مورد نظرم با برادرها دعوام می شد بهش پناه میبردم. وقتی روشنش میکردم، خدا خدا میکردم که یکهو خاموش نشه. بعضی هفته ها هم یادم میرفت ببینم و اون موقع هم که یادم میامد، تلویزیون روشن نمیشد یا وسط سریال خاموش می شد.

یه روزنامه ای عکسی از بازیگران سریال چاپ کرده بود که من خریدم و عکسشو قیچی کردم و در آلبوم گذاشتم! اون موقع مثل الان نبود که بشه عکسی از برنامه مورد نظرت به راحتی در اینترنت با مجلات پیدا کنی. یادش به خیر! چقدر مسخرم کردن…

*** *** ***

در برابر باد:

مطمئن نیستم. ولی شاید این همون سریالی باشه که تو تیتراژش قوطی کبریت میفته تو آب! از قوطی کبریته خوشم میامد!

*** *** ***

کوچه اقاقیا:

به نظرم سریال جالبی بود. ولی آخرش خیلی سمبلیزاسیون شد. همون قسمتها که پسرهای نوذری رفتن زندان و شهرهای مختلف ایران رو با هم اشتباه کردن. برازجان و بجنورد و بیرجند و … .

یه پارچه با زمینه آبی خریده بودم و قرار بود مامان برام دامن بدوزه. تو یکی از قسمتها دیدم که عین همون پارچه رو به عنوان رو انداز تو رختخواب انداختن روشون! شفیعی جم هم که آهنگ “یه لباس آبیه” رو میخوند. همون شد که این پارچه هنوز هم دوخته نشده و هر وقت بقچه باز میشه به مامان میگم: یه لباس آبیه، یه لباس آبیه، یه لباس گوچه ای …

*** *** ***

شاید این مطلب ادامه پیدا کند!

در دسته : خاطرات | ۸ نظر »
« Older Entries

عنوان منو